|
شاید دروغ است آنچه راجع به من به ما گفته بودند....من قرار بود به دنیا بیایم تا زندگی کنم..بهترین لحظات زندگیم خواب بودم...بیدار شدم تا زندگی کنم و از آن روز تا به حال برای خوابیدن است که زندگی را تحمل میکنم.. دیگر نگران هیچ کس نخواهم بود...بی تفاوت...نسبت به حرفها..نگاهها..هیولاها..دروغها..گرما..بهترین راه تحمل کردن.. ربات شدن است.. پیچ و مهره هایم را سفت میکنم و گوشه ای می ایستم تا وقتیکه وقت هست...بی اعتنا به تو و او وشما...بی تفاوت ...فقط نگاه میکنم...نمیبینم....نمیخواهم ببینم.. این همه تضاد مرا به کجا رساند...؟؟؟؟یادت نیست چقدر درد کشیدم تا نفرتم از گلویم پایین رود؟؟؟؟چقر دیگر خون ریخته خواهد شد تا من صدای جیغ ممتد ماهی هارا فراموش کنم؟؟؟؟ قلب و احساساتم را فعلا" لازم ندارم.. تا وقتی دنیا لیاقتش را نشان دهد و... کاری نکنی که ماهی ها جیغ بکشند.. تا آن روز تهی نگاهت خواهم کرد...شیشه ای!
کاری که مدتها انجام دادم...نتیجه نزدیک شده بود که جا زدم.هنوز عاشق مرگم ولی آن شب که گفتند با عذاب همیشگی راهی خواهی شد وحشت کردم...اعتراف کردم..رو به همه ی سفید پوشها و آن کسانی که اشکهایشان همه چیز جز ترحم را در من بر می انگیخت گفتم که پشیمانم... برای اولین بار میخواستم نفس بکشم...آرام بخوابم و آرزوی بزرگم یک جرعه آب شده بود....فقط خودم عمیقا" میدانم که دستهای مرگ زودرس بسیار سردتر از تکرار خاطره ها بود....برای نفس کشیدن محتاج لوله های پلاستیکی بود و یک صدا مداوم و خسته کننده تکرار میکرد که قلبی هست....صدا در گوشم سوت میکشید ... که مرده ام! گریه هایش را میشنیدم و ترسش را میچشیدم...آن همه نفرت سیاه که در دهان نگه داشته بودم بلعیدم.....این لوله ها دیوانه ام میکنند...پرستار عصبانی...دعا میکرد زودتر شیفت کاریش تمام شود....شاید پرستار بعدی بتواند اکسیژن را به زور به درونم بفرستد....!ترجیح میدهم سخت نفس بکشم...اگر دستهایش را نگرفته بودم الان میگفتم ترجیح میدهم نفس نکشم...ولی ...خلاصه کنم به مرگ خیانت کردم و حالا از زندگی چنانچه بودم متنفر نیستم... پر از سفیدپوشانی بود که مرا از کلمه ی نجات بیزار کرد...و پر از نگاههای ملتمسانه ای که به کوچکیه انسانها عمیقا" پی بردم... شاید عجیبترین جای دنیا بعد از آغوش عشق..قسمت high risk اورژانس بیمارستان رسول اکرم باشد. و من تا همیشه نمیخواهم از حوالی آن مرداب عبور کنم... این قفس را ترجیح میدهم و با شجاعت اعتراف میکنم....از زنده بودنم راضیم!
سلام وبلاگ عزیزم..
خب..میدونم بی وفام و نمیدونم دلیلی واسه نوشتنم هست؟؟؟کلی خاطره بهم هجوم آوردن وقتی اسمتو تایپ کردم... هه! آدما...یه آدمی بود که یه روز واسش فرشته شدم....خدایا..واقعا ایمان آوردم که از عشق زمینی میشه به تو هم رسید عاشقتم خدا...خدای شماها و اونا به خودش نگیره...من با خدای وبلاگ نویس مهربونمم... چند وقت پیش به مسیحیت دعوت شدیم..من و خالم..... یه عالمه خندیدیم یه **** بهشون دادمکه...دین منو از خدا دور میکنه...بفهمین! کافر یا هرچی... فقط خدای کوچولویه بزرگ متال بازه مهربون خودم..
eshgh balast..nefrat ham hamintor..va hata gahi balatar...migan khoda balatarino bartarine...khodaye una..khodaye shayad shoma!khodaye man kenarame ..khodaye to yani eshgh..na!balatarin...gahi nefrat! khodaye man kenarame...tanha kesieke liaghat dare dust sedash konam..alan khaste shodam..man migam o un dare minevise..un gahi bejam zendegi mikone...un bejam nafas mikeshe ...menat nemizare...chiziam nemikhad!dusam dare.tanha eshghike kamelan bavardaram..hasud nist..be man ye fereshte dad ke gahi adam mishe...hesadat nemikoneke man unam dus daram...bitafavot nist...barash mohemam.. migam dusesh daram gharghe nur mishe...khodaye man bishtar az man nist vali kheili khube...nemidunam chejuri tozih bedam... khob.. niaziam nist khodaye mano beshnasi... faghat bedun khoda daram... hamin! p.s.eyde2n mobarak ba takhir albate!
|
About![]()
منم يه مبتلا به سندرم بي پناهي..
Home
|